پایان نامه های ارشد سری هفتم

دسته بندی علمی – پژوهشی : پیش بینی مشکلات رفتاری ـ عاطفی در کودکان کم توان ذهنی …

همانطوری که در جدول ۴-۱۰ آمده است نتایج نشان میدهد در مجموع همدلی کل در دختران (۹۰/۰>P ، ۱۱۶/۰=t ،۰۱۶/۰=Beta) به طور معناداری مشکلات رفتاری را پیشبینی نمیکند (۹/۰>p ،۰۱/۰=F، ۱۰۰/۰=R2).
فصل پنجم
بحث و نتیجهگیری
۵-۱- مقدمه
هدف از پژوهش حاضر پیشبینی مشکلات رفتاری دانشآموزان کمتوان ذهنی بر اساس همدلی مادرانشان در شهر شیراز بود. چهار بعد مشکلات رفتاری (شامل اضطراب، رفتارضداجتماعی، درخودماندگی و اختلال ارتباط اجتماعی) و همدلی کل (شناختی و عاطفی) مورد بررسی قرار گرفت. در ادامه یافتههای پژوهش و هر یک از سوالهای آن مورد بحث قرار میگیرد. همچنین در پایان محدودیتها، کاربردها و پیشنهادهای پژوهش ارائه میگردد.
۵-۱-۱- بحث و تبیین سوال اول: آیا بین ابعاد مشکلات رفتاری در دانشآموزان
کم‌توان ذهنی و همدلی مادرانشان رابطه وجود دارد؟
برای پاسخگویی به سوال اول پژوهش مبنی بر اینکه آیا رابطهای بین همدلی مادران و ابعاد مشکلات رفتاری وجود دارد، از روش آماری ضریب همبستگی پیرسون به صورت همزمان استفاده گردید. یافتههای جدول ۴-۴ ماتریس همبستگی نشان داد که همدلی کل همبستگی مثبت و معناداری با بعد اضطراب و بعد اختلال ارتباط اجتماعی دارد. به این صورت که هرچه والدین پاسخهای همدلانهتری نسبت به کودکشان داشتند، کودکان دچار اضطراب کمتری می‌شدند و در ارتباطات اجتماعیشان مشکلات کمتری نشان میدادند. پژوهشی که به بررسی رابطه میان مشکلات رفتاری و همدلی مادران به طور ویژه در دانشآموزان با کمتوانی ذهنی پرداخته باشد، توسط پژوهشگر مشاهده نشد. ولی این یافتهها همسو با پژوهشهایی در گروههای دیگر میباشد. یافتههای پژوهش حاضر با یافتههای کریستوفر(۲۰۱۲)، جانسون و همکاران[۱۷۹] (۲۰۰۷)، هاین و همکاران[۱۸۰] (۱۹۸۵)، سروف و فلیسون[۱۸۱] (۱۹۸۶)، کامینگز و دیویس[۱۸۲] (۱۹۹۴)، دیکس و همکاران[۱۸۳] (۲۰۰۴) همسو است. کریستوفر(۲۰۱۲) در پژوهشی با عنوان برنامه مداخلهای برای آموزش همدلی مادران و استفاده از شیوههای فرزندپروری مناسب به این نتیجه رسیدند که مادرانی که در برنامه مداخلهای شرکت کرده بودند افزایش همدلی و کاهش در استفاده از شیوههای فرزندپروری سهل گیرانه که منجر به کاهش پرخاشگری کلامی در کودکان شد، را نشان دادند. در این پژوهش همدلی مادر یک واسطه بود؛ به این معنی که با افزایش همدلی مادران، کودکان آنها کاهش قابل توجهی در رفتار ضداجتماعی و افزایش شایستگی اجتماعی در تعاملات با همسالانشان را داشتند. جانسون و همکاران (۲۰۰۷) بیان کردند که مراقبت مادر همراه با همدلی با نتایج کودکی مثبت از جمله عزت نفس بالاتر و بلوغ اجتماعیـعاطفی مثبت همراه و مرتبط بوده است. دیکس و همکاران (۲۰۰۴) نشان دادند که والدینی که همدلتر هستند، به احتمال بیشتری رفتارهایی انجام میدهند که معتقدند برای کودکشان مفید خواهد بود. بنابراین مادران با همدلی بالا نگرانیهای بیشتری نسبت به کودک و در نتیجه حمایت بیشتری دارند، همچنین با احتمال بیشتری با حساسیت و به طور مداوم به کودکشان پاسخ میدهند، و هنگامی که فرزندشان به آنها نیاز دارد زود در معرض دید آنها قرار میگیرند و به طور شایستهای با فرزندشان تعامل میکنند. بنابراین همدلی والدین به احتمال بیشتری منجر به رشد شایستگی اجتماعی در کودکان که خود ناشی از همدلی نشات گرفته از رفتارهای فرزندپروری میباشد، میشود. از آنجا که اهداف مادر بر همدلی مادر تاثیر دارد و منجر به حمایت بیشتر از کودک میشود. به نظر میرسد که مادران با همدلی بالا، نه فقط از مداخلات فرزندپروری سود میبرند، بلکه ممکن است آنها انگیزه بیشتری برای تمرین و استفاده از مهارتهای جهت بهبود فرزندپروری که مستقیما بر کودکشان اثر میگذارد، داشته باشند. بنابراین مادران همدل، در برنامههای مداخله نسبت به مادرانی که در برنامه مداخله شرکت نداشتهاند، بیشتر پذیرای یادگیری و استفاده از مهارتهای جدید هستند.
سروف و فلیسون (۱۹۸۶) هم به این نتیجه رسیدند که نظریه دلبستگی که بر اهمیت رابطه کودک با مراقب اصلی خود (معمولاً مادر) تاکید میکند، نشان میدهد که مراقبت مادر همراه با پاسخگویی و حساسیت، رشد اجتماعی مثبت در کودکان کمتوان ذهنی و عادی را نشان میدهد. تحقیقات نشان دادهاند پرورش همدلی مادر میتواند دلبستگی ایمنی بیشتری را در کودکان رشد دهد که خود بر رفتار کودکان در نوپایی اثر میگذارد و باعث کاهش رفتارهای ضداجتماعی در تعامل با همسالانشان میشود. مادران با همدلی بالا از مهارتهای فرزندپروری مناسب به طور شایستهای استفاده میکنند و مزایای زیادی برای کودکشان، از جمله کاهش رفتارهای ضداجتماعی را به ارمغان میآورند. همچنین مادران همدل در دیدگاهگیری درگیر میشوند که منجر میشود به اینکه آنها شیوههای مناسبتری برای تعامل با کودکشان و آموزش به آنها برگزینند. روی هم رفته، یافتهها نشان میدهد که کیفیت تعامل اوایل کودکی با راهبردهای فرزندپروری هدفمند شده در کاهش شیوه سهلگیرانه و افزایش سطوح همدلی مادران مرتبط است.
گامینگ و دیویس (۱۹۹۴) نیز بیان کردند هنگامی که مراقبان معمولا مادر نگرانیهای والدگرای بیشتری دارند، نتیجه آن رفتارهای حمایتی کمتر، هیجانات مثبت کودکگرای کمتر و حساسیت کمتر میباشد که این مساله باعث ایجاد و یا افزایش مشکلات رفتاری میشود. حساسیت والدین به اهداف کودکگرا و رفتارهای پاسخگویی مداوم با هدف خوشایند بودن و ارضای نیازهای کودک که نیاز به مقداری همدلی از طرف مادر نسبت به کودک دارد، اشاره میکند.
ریجمونت و همکاران (۲۰۱۲)، وان هندل و همکاران[۱۸۴] (۲۰۱۰)، جنکینز و همکاران[۱۸۵] (۲۰۰۵)، اولری و وایدر[۱۸۶] (۲۰۰۵)، میتچل و همکاران[۱۸۷] (۲۰۰۹) در مطالعات خود نشان دادند که عدم تعامل مناسب و درگیری در روابط مادر و کودک با مشکلات رفتاری در کودکان مبتلا به کمتوان ذهنی از جمله اضطراب و اختلال ارتباط اجتماعی ارتباط معناداری دارد. هاسر-کرام و همکاران[۱۸۸] (۲۰۰۱) از بررسیهای خود نتیجه گرفتند کیفیت و فراوانی تعامل مادر و کودک مهارتهای ارتباطی در سنین سه سالگی را پیشبینی میکند. در سن ده سالگی کودکانی که مادرانشان تعامل مثبت با آنها دارند مهارتهای ارتباطی بیشتری نشان میدهند و در مقابل کودکانی که مادرانشان، آنها را نادیده میگیرند، نمره هوشی پایینتری در سنین بالا خواهند داشت.
در تبیین این یافتهها میتوان گفت یک عامل محیطی که نقش مهمی در مشکلات رفتاری دارد روابط مادر و کودک است. مطالعات متعدد گزارش کردهاند که تعارض در روابط مادر و کودک با مشکلات رفتاری مرتبط است. یکی از عوامل مهم تاثیرگذار در روابط مادر و کودک، روابط والدین با همدیگر میباشد. تعارض در روابط زناشویی باعث عدم توجه والدین بالاخص مادر به کودک و در نتیجه عدم حمایت عاطفی کودک میشود. یک مکانیسم ممکن این است که عدم تعامل مناسب مادر و کودک که ناشی از تعارضات زناشویی میباشد، باعث میشود که مادر کمتر قادر به پرورش و رشد کودک و همچنین مدیریت مشکلات رفتاری باشد. راینا و همکاران[۱۸۹] (۲۰۰۵) بیان کردند که به طور کلی، کودکان با ناتوانی رشدی و ذهنی نسبت به کودکان عادی به توجه، مراقبت و حمایت بیشتری نیاز دارند و به تغییرات در روابطشان با افراد نزدیک به ویژه مادر، حساس و شکننده هستند. به این دلایل این کودکان ممکن است به درگیری و تعارض در روابط والدینشان حساس باشند. میتچل و همکاران (۲۰۰۹) نیز بیان کردند که روابط بهتر بین اعضای خانواده از جمله والدین نقش قابل توجهی در کاهش مشکلات رفتاری که شامل اضطراب، افسردگی و گوشهگیری میباشد، دارند.
یافتههای پژوهش حاضر با یافتههای لندری و همکاران[۱۹۰] (۲۰۰۶،۲۰۰۱)، اسپیکر و همکاران[۱۹۱] (۲۰۰۲) همسو است که نشان میدهند قرار گرفتن در معرض سبک بسیار پاسخگوی مادر در اوایل کودکی انواع مزایایی برای کودک کمتوان ذهنی از نظر رشد شناختی، رشد اجتماعی و رشد عاطفی دارد. لندری و همکاران (۲۰۰۶) یک نقش علّی برای پاسخگویی مادر در رشد شایستگی اجتماعی، عاطفی، ارتباطات و شناختی نشان دادند. در مقابل شواهد قابل توجهی وجود دارد که قرار گرفتن طولانی مدت در معرض خشونت مادر دستوردهی بیش از حد مادر و سبک غیر پاسخگویی مادر با نتایج نامطلوبی در همان حوزههای رشدی مرتبط است (شورای ملی تحقیقات[۱۹۲]، ۲۰۰۰). پاسخگویی مادر اشاره دارد به ویژگیهای مادر از قبیل گرمی، محبت، عاطفه مثبت (به عبارتی همدلی عاطفی)، پرورش، قابل پیشبینی بودن و پاسخ مشروط.
در تبیین این یافتهها میتوان گفت کودکانی که مادرانشان رفتار پاسخگوتری در چند سال اول زندگی نشان میدهند، سریعتر به نقطه عطف رشد زبان میرسند، نمرات بالاتری در آزمون‌های شناختی میگیرند و رشد اجتماعی بهتری دارند. سطوح نسبتا بالایی از پاسخگویی مادر بر سبک یادگیری کودک و احساس خودکارآمدی کودک اثر میگذارد و این حس را به کودک منتقل میکند که والدین به علایق و خواستههای آنها توجه دارند و علاقهمند هستند و به طور موثر کودکان را به کنجکاو بودن و داشتن خلاقیت تشویق میکنند و تعاملات کودک را با محیط اجتماعی بهبود میبخشد که منجر به رشد اجتماعی و ارتباطی در کودک میشود (بیکرمنس و همکاران[۱۹۳]، ۲۰۰۳). رشد اولیه شناختی، اجتماعی، عاطفی و ارتباطات از طریق اثر متقابل تعامل بین کودک و مراقب تسهیل شده است. این فرایند را میتوان در مراحل ابتدایی کشمکش نگاه متقابل نوزاد و مادر، همچنین به عنوان نوعی از پاسخدهی مشروط در طی شیردهی و در پاسخ مادر به حالات نوزاد (گرسنگی، التهاب، درد و غیره) مشاهده کرد. در اصل یک احساس، در پاسخ به تغییرات کودک، به شیوهای که منجر به رشد آینده کودک میشود، عمل میکند. در واقع شروع اولیه ارتباط در ۸ تا ۹ ماهگی باعث تغییرات در پاسخهای مشروط والدین و رشد ارتباط زبانی اولیه کودک میشود که به طور معمول در کودکان کمتوان ذهنی دیرتر اتفاق میافتد (سامروف و فایس[۱۹۴]، ۲۰۰۰). پاسخگویی مادر بر دلبستگی عاطفی، همچنین رشد شناختی و زبانی با حمایت از فعالیت اکتشافی کودک و تعامل وی با محیط اثر دارد. کودکان با کمتوانی ذهنی در مقایسه با کودکان عادی، نقایص نسبی در انواع گوناگون دریافت‌های محیطی تجربه میکنند چرا که آنها اغلب میزان پایینی از شروع و پاسخ خودشان را نشان میدهند. در واقع این کودکان در اوایل تولد به طور قابل توجهی ارتباطات ضعیفتری نشان میدهند و کمتر از نوزادان عادی پر جنب و جوش هستند و مادرانشان کمتر حساس هستند و معمولا دور از دسترس کودک قرار میگیرند. بنابراین این کودکان خیلی زود در مسیرهای انحرافی توسعه و رشد ارتباطات قرار میگیرند و یا ممکن است منزوی و گوشهگیر شوند (اسلونیمز و مککوناچی[۱۹۵]، ۲۰۰۶).
نتایج پژوهش حاضر با پژوهش وارن و بردی[۱۹۶] (۲۰۰۷) ناهمسو میباشد که نشان دادند پاسخگویی مادر توسط طیف وسیعی از متغیّرها از جمله میزان توانایی کودک، میتواند مانع رشد مطلوب کودکان شود. به این صورت که وقتی تمام توجه مادر به کودک باشد و تمام نیازهای ابتدایی که کودک از عهده آن برمیآید را پاسخ دهد؛ مانع از رشد و بلوغ فکری، اجتماعی و فرهنگی میشود و فردی به بار میآید که همیشه وابسته به دیگران خواهد بود و از عهده حل مسایل برنخواهد آمد و از لحاظ روحی و جسمی آسیب فراوان خواهند دید، به این شکل که دوستان و اطرافیان او را طرد خواهند کرد و دچار افسردگی، اضطراب و ناکامی خواهد شد.
رانی و همکاران (۲۰۱۴) در پژوهش خود نشان دادند سبک غیرپاسخگوی مادر با سطوح پایینتر رشد کودک و افزایش مشکلات رفتاریـعاطفی و اجتماعی همراه است. نتایج این مطالعه نشان داد که نتایج رشدی، عاطفی و اجتماعی که کودکان در طول زندگی بدست می‌‌‌آورند به طور قابل توجهی تحت تاثیر سبک تعامل مادران یا مراقبانشان با آنها قرار دارد.
در تبیین این یافته میتوان گفت سبک غیر پاسخگوی مادر اغلب با استرس و افسردگی مادر مرتبط است. وضعیت روانی مادران و مراقبان اولیه، باید برای رشد اولیه کودکان با کم‌توانی ذهنی درنظر گرفته شود؛ زیرا عاملی هست که بر تعامل مادر با کودکانشان تاثیر می‌گذارد. مادران کودکان مبتلا به کمتوانی ذهنی به ویژه کودکان فلج مغزی نسبت به مادران کودکان عادی اغلب سطوح بالاتری از استرس را تجربه میکنند و ارتباط موثر کمتری با کودکشان دارند. به این صورت که نسبت به رفتار کودکشان کمتر پاسخگو هستند، گرمی کمتری بروز میدهند و کمتر کودکانشان را تایید و تحسین میکنند. در طول تعامل با آنها کمتر لذت میبرند و کودکشان را بیشتر کنترل میکنند، پاسخگویی مشروط کمتر و بیشتر تندخو و خشن هستند، عاطفه منفی بیشتری دارند و به احتمال بیشتری از انضباط خشن استفاده میکنند. نول و همکاران[۱۹۷] (۲۰۰۸) و لندری و همکاران (۲۰۰۱) بیان کردند والدینی که سطوح بالایی از استرس را تجربه میکنند در طول تعاملشان عاطفه کمتری نشان میدهند، رفتارهای امری بیشتر و انعطافپذیری کمتری دارند، رفتار کودکشان را در طول تعامل کمتر میپذیرند و قادر نیستند در کیفیت و فراوانی یک به یک تعاملاتی که برای پرورش کودکشان نیاز هست، درگیر شوند که نتیجه آن کاهش رشد و افزایش مشکلات عاطفی رفتاری و قرارگرفتن در معرض خطر بسیار بالایی برای شکست تحصیلی و فرار از مدرسه میباشد (هاستینگز و همکاران، ۲۰۰۴).
همسو با نتایج این پژوهش بادر و همکاران[۱۹۸] (۲۰۱۵) نتیجه گرفتند که هیجانات ابراز شده مادر، پیشبینیکننده مشکلات رفتاری در کودکان مبتلا به کمتوان ذهنی و اتیسم است. هیجان ابرازشده، یک ساختاری از کیفیت و مقدار هیجانات بیان شده در محیط خانواده است که پیش‌بینی کننده قوی برای برگشت علایم اختلالات روانشناختی گوناگون، با رفتارهای برون نمود در کودکان مبتلا به اتیسم میباشد.
در تبیین این یافته میتوان گفت که فرزندپروری یک کودک کمتوان ذهنی با مشکلات رفتاری اغلب با پریشانی و استرس والدینی قابل توجهی همراه است. چنین استرسی میتواند به احساس ناکارامدی و عدم شایستگی فرزندپروری و در نتیجه استفاده از شیوههای فرزندپروری ناسالم شود (گودمن، ۲۰۱۱). هیجانات ابراز شده مادر مثل خشونت، انتقاد و درگیری هیجانی بیش از اندازه (برای مثال محافظت بیش از حد از فردی که قابلیت فوقالعادهای برای رشد فردی دارد)، ممکن است از منابع ظهور استرس مادران از مشکلات رفتاری کودکشان باشد که منجر به تداوم این مشکلات میشود. هاستینگز و لوید (۲۰۰۷) بیان کردند مادران کودکان مبتلا به کمتوانی ذهنی و رشدی سطوح بالاتری از ابراز هیجان، درگیری عاطفی و هیجانی بیش از اندازه، نشان میدهند. درگیری هیجانی بالا میتواند مانع از رشد کودک شود، چون مادر تواناییهای بالقوه کودک را نادیده میگیرد، مسئولیت همه کارهای کودک را برعهده میگیرد. همچنین قدرت تصمیمگیری را از کودک میگیرد و احساس ناتوانی و ضعیف بودن و عدم مهارت را به کودک انتقال میدهد که خود باعث سرخوردگی، افسردگی، اضطراب و رفتارهای پرخاشگرانه میشود.
در پژوهشی دیگر لانکاستر و همکاران[۱۹۹] (۲۰۱۴)، بیکر و همکاران[۲۰۰] (۲۰۱۱) و هاستینگز و همکاران (۲۰۰۶) نشان دادند هیجانات ابراز شده یا اسنادهای مادر با مشکلات رفتاری در کودکان با کمتوانی ذهنی مرتبط است. همانطور که گفته شد، هیجان ابراز شده شامل تفسیرها و نظرهای انتقادی، نشان دادن علائمی از خصومت ( برای مثال خشم و آزار و اذیت) یا نشان دادن شواهد بارزی از درگیری هیجانی بیش از اندازه میباشد. هاستینگز و همکاران (۲۰۰۶) به این نتیجه رسیدند فرزندان مادرانی که انتقاد بیشتری ابراز میکنند، در طول زمان مشکلات بیشتری نشان میدهند. انتقاد بالای مادر منجر به اسنادهای قابل کنترل و به طور کلی مسئول بودن کودک در قبال مشکلات رفتاری میشود. مادران منتقد همچنین سطوح بالاتری از رفتارهای چالشانگیز را گزارش میکنند. مادران کودکان با کمتوانی ذهنی با انتقاد بالا و گرمی کم، معمولا اسنادهایی درونی، پایدار و قابل کنترل برای مشکلات رفتاری کودکان‌شان میسازند. به این صورت که مشکلات رفتاری را به خود کودک نسبت میدهند، کودک را مسئول میدانند و به طور کلی کودک را سرزنش میکنند (هاستینگز و لوید[۲۰۱]، ۲۰۰۷). بنابراین پاسخهای عاطفی منفی و فرزندپروری خشن و پرخاشگرانه بیشتری نشان می‌دهند که منجر به افزایش مشکلات رفتاری میشود و چون مشکلات کودک را پایدار و قابل کنترل توسط خود کودک میدانند و خود را در قبال مشکلات کودک مسئول نمیدانند، تلاشی در جهت بهبود این مشکلات انجام نمیدهند. مادران منتقد اغلب به عنوان یک گروه در معرض خطر سلامت روان در نظر گرفته میشوند، به ویژه هنگامی که با یک کودک با کمتوانی ذهنی زندگی می‌کنندکه منجر به افزایش مشکلات رفتاری میشود.
همسو با یافتههای پژوهش اسچلینگر و همکاران[۲۰۲] (۲۰۱۱)، جاسر و همکاران[۲۰۳] (۲۰۰۸)، برینان و همکاران[۲۰۴] (۲۰۰۳) و هالمبک و دوین[۲۰۵] (۲۰۰۲) در پژوهشهای خود رابطه بین رفتارهای فرزندپروری و علائم افسردگی در جوانان مبتلا به اسپینابیفیدا را بررسی کردند و به این نتیجه رسیدند که رفتارهای فرزندپروری مادر مثل پذیرش پایین، کنترل رفتاری و کنترل روانشناسی بالا، عوامل خطر برای افسردگی کودک در چند نقطه از زمان بودند. در مقابل هالمبک (۲۰۱۰) بیان کرد که کارکرد خانواده تاثیر قوی بر رشد روانی-اجتماعی کودکان مبتلا به اسپینا بیفیدا دارد. آپلیتون و همکاران[۲۰۶] (۱۹۹۷) نیز نشان دادند که پذیرش بالای مادری با سطوح پایینتر علائم افسردگی، در مقابل سطوح بالای کنترل روانی با افزایش علائم افسردگی مرتبط است. پذیرش مادر شامل دوست داشتن، تایید، گرمی و حمایت عاطفی (رفتارهایی که سازگاری روانی مثبت در کودکان را تسهیل میکند (برینان و همکاران،[۲۰۷] ۲۰۰۳).
در تبیین این یافتهها میتوان گفت به طور کلی، رفتار فرزندپروری مادر در طول دوران کودکی و نوجوانی برجسته است و اثر چشمگیری بر کودک دارد. بیماری اسپینابیفیدا یکی از شایعترین معلولیتهای کودکان میباشد که اغلب با عقبماندگی ذهنی همراه است و منجر به کمهوشی کودکان میشود (هالاهان و کافمن، ۱۳۶۸). با توجه به این واقعیت که کودکان مبتلا به اسپینابیفیدا، دوستان نزدیک کمتری دارند، آنها تمایل دارند که بیشتر وقت خود را با خانواده بگذرانند و نسبت به همسن و سالان عادیشان خیلی زیاد تحت تاثیر خانواده قرار می‌گیرند. از طرفی دیگر، نتایج مطالعات نشان میدهد در حالی که بسیاری از مادران با چالش‌های مرتبط با افزایش بیماری کودکشان سازگار میشوند، مادران این کودکان در معرض خطر افزایش تجربه سطوح بالایی از استرس، پریشانی عاطفی و رفتارهای فرزندپروری کمتر سازگارانه ( برای مثال دخالت بیش از اندازه و کنترل روانشناسانه بالا) هستند. بنابراین جوانان مبتلا به اسپینابیفیدا در معرض رفتارهای کمتر سازگارانه مادر قرار دارند و در مقایسه با همسن وسالان عادیشان، بیشتر در معرض خطر افسردگی هستند (آپلیتون و همکاران، ۱۹۹۷). کنترل روانشناسانه اشاره دارد به روشهای روانشناسانه مخفی کنترل رفتارها و فعالیتهای کودک که اجازه نخواهد داد کودک به عنوان یک فرد مستقل رشد کند و با رفتارهای ناسازگارانه کودک از جمله خودکمبینی و مشکلات دروننمود همراه است. (هالمبک و همکاران، ۲۰۰۲). در این پژوهش نتایج ماتریس همبستگی نیز نشان داد که بین دو بعد همدلی که شامل شناختی و عاطفی میباشد، رابطهای مشاهده نشد. به این صورت که افزایش یا کاهش همدلی شناختی باعث افزایش یا کاهش همدلی عاطفی نمیشود و بالعکس. این یافته همسو با پژوهشهای اسکوینک و همکاران[۲۰۸] (۲۰۱۲)، اسمیت (۲۰۰۶)، سیلانی و همکاران[۲۰۹] (۲۰۰۸)، جونز و همکاران[۲۱۰](۲۰۱۰)، بلیر و همکاران(۲۰۰۸)، فریک و وایت[۲۱۱] (۲۰۰۸)، برودی و هال[۲۱۲](۲۰۰۰)، دیویس (۱۹۹۶) همسو و با یافتههای پژوهشهای آیزنبرگ (۲۰۰۰)، هافمن(۱۹۸۷) و استرایر (۱۹۸۷) ناهمسو است.
اگرچه برخی مطالعات، همدلی را به عنوان یک سازه واحد در نظر میگیرند، پیشینهها اغلب اهمیت تمایز بین جزء عاطفی و شناختی همدلی را نشان دادهاند. همسو با نتایج این پژوهش اسکوینک و همکاران (۲۰۱۲)، بلیر (۲۰۰۸)، دیوید و همکاران[۲۱۳] (۲۰۰۵) عدم تعادل بین همدلی عاطفی و همدلی شناختی را نشان دادند و بیان کردند که افراد به صورت متفاوتی از همدلی در ارتباطات خود استفاده میکنند. با توجه به نظریه عدم تعادل همدلی میتوان گفت، در افراد کمتوان ذهنی و به طور ویژه افراد مبتلا به اختلال سلوک و اختلال طیف اتیسم به دلیل آسیب قسمتهای خاصی از مغز، یکی از ابعاد همدلی بر بعد دیگر غلبه میکند. افراد مبتلا به اتیسم نقص در همدلی شناختی از جمله توانایی دیدگاهگیری و بازشناسی هیجانی و مهارتهای همدلانه عاطفی سالم و بی عیب را نشان میدهند، در حالی که افراد مبتلا به اختلال سلوک نقص در همدلی عاطفی دارند و هیچ آسیبی در همدلی شناختی اعم از بازشناسی هیجانی و دیدگاهگیری نشان نمیدهند. این نتایج در پژوهشهای جونز و همکاران (۲۰۱۰) تکرار شد و نتایج از مطالعاتی که بر یک بعد همدلی تمرکز کردهاند، حمایت میکند. همچنین با افزایش سن، مهارتهای همدلی شناختی کودکان مبتلا به اتیسم بهبود نخواهد یافت و این نشاندهنده عدم ارتباط دو بعد همدلی شناختی و عاطفی است.
اسمیت (۲۰۰۶،۲۰۰۸) و دیویس (۱۹۹۶)، در پژوهشهای خود با استدلالهای متفاوتی عدم ارتباط دو بعد همدلی شناختی و همدلی عاطفی را نشان دادند؛ به این صورت که افراد در موقعیتهای مختلف از دو بعد همدلی به طور مجزا استفاده میکنند. برای مثال اگر همدلی عاطفی به طور قابل توجهی همیشه همیشه با همدلی شناختی رخ دهد، میتواند اثر خسته‌کنندهای داشته باشد و این ممکن است ما را از اهداف رفتاریمان منحرف کند. به اشتراکگذاری هیجانات منفی دیگران میتواند ذاتا پرهزینه باشد. تخصصهای اجتماعی نیاز به توانایی درک ذهن دیگران و پیشبینی رفتار آشکارشان بدون سهیم شدن در هیجاناتشان دارد. رفتارهای مجادلهای موفقیتآمیز اغلب ممکن است نیاز به همدلی شناختی در غیاب مهار پرخاشگری مبتنی بر همدلی عاطفی داشته باشد. برنامهریزی برای جنگ احتمالا توسط همدلی شناختی بدون همدلی عاطفی افزایش یافته است. افرادی که میتوانند از همدلی شناختی بدون همدلی عاطفی استفاده کنند، نسبت به افرادی که از هر دو همدلی استفاده میکنند یا از هیچ کدام استفاده نمیکنند، بیشتر زنده میمانند و تولیدمثل موفقیتآمیزتری دارند (اسمیت، ۲۰۰۸، بارونـکوهن[۲۱۴]، ۲۰۰۲) یا اینکه اگر همدلی عاطفی مستقل از پردازش همدلی شناختی رخ دهد، احساسات همدلانه قادر خواهد بود بر رفتار فردی به شیوه خودبهخودی و فوری تاثیر بگذارد. همچنین ممکن است که همدلی عاطفی یک مکانیزم موثرتر مهار پرخاشگری باشد. همدلی عاطفی که بر همدلی شناختی مقدم میشود، والدین را به پاسخهای فوری و بلافاصله به صداهای عاطفی فرزندان خارج از دید، مجهز میکند. در شرایط گروهی همدلی عاطفی بدون همدلی شناختی میتواند به سرعت هیجان عمومی را توزیع کند و هماهنگ سازی رفتاری و انسجام گروهی را تسهیل کند. همچنین توانایی برای همدلی عاطفی بدون همدلی شناختی سازگاری فراگیر را افزایش خواهد داد (اسمیت، ۲۰۰۶).
برودی و هال(۲۰۰۰) نیز بیان کردند رفتارهای جنسیتی در مردان و زنان که به صورت متفاوتی بروز میکند، نشان از عدم ارتباط این دو بعد همدلی است. برای مثال در طول تکامل انسان زنان نسبت به مردان در مراقبت کودک درگیرند و مشارکت میکنند و مردان بیشتر به رفتارهای رقابتی گرایش دارند، پس میزان جدایی این دو مولفه همدلی ممکن است به جنسیت ربط داشته باشد. زنان و مردان از ابعاد همدلی به صورت متفاوتی استفاده میکنند و در همدلی کردن متفاوت هستند. زنان از همدلی شناختی و همدلی عاطفی به صورت ترکیبی استفاده میکنند و مردان از همدلی شناختی و همدلی عاطفی به صورت مجزا استفاده میکنند. و این تفاوت در دو جنس نشان دهنده مجزا بودن دو مولفه همدلی میباشد (کروک[۲۱۵]، ۱۹۷۱). همچنین فرضیه مجزا بودن مولفه همدلی شناختی و همدلی عاطفی توسط آزمایشهای زیادی آزمون شده است از جمله شواهد تصویربرداری عصبی نشان میدهد هنگامی که زنان و مردان را برای تکلیفی که نیاز به همدلی شناختی بدون همدلی عاطفی دارد، آموزش میدهند؛ به این صورت که افراد از لحاظ هیجانی تحریک خواهند شد و برای دیدگاهگیری آموزش خواهند دید اما از سهیم شدن در هیجان خودداری میشود، شواهد بیشتری از همدلی عاطفی در زنان نسبت به مردان در برابر عملکرد شناختی یافت شد. به طور مشابه هنگامی که از افراد خواسته شد تکلیفی که به همدلی عاطفی نیاز دارد را بدون همدلی شناختی انجام دهند، شواهد بیشتری از همدلی شناختی در زنان نسبت به مردان در برابر حساسیت فیزیولوژیکی همدلی عاطفی یافت شد (اسمیت، ۲۰۰۶).
همانطور که نتایج پژوهش ما نشان داد فقط بعد عاطفی همدلی مادران مشکلات رفتاری کودکان کمتوان ذهنی را پیشبینی کرد. شاید یکی از دلایل اصلی عدم ارتباط دو بعد همدلی شناختی و عاطفی در این پژوهش این باشد که تولد یک کودک کمتوان ذهنی، بیشتر باعث آسیبپذیری عاطفی مادران میشود؛ یعنی مادر در ابتدا احساس تقصیر و گناه شدید دارد، بنابراین حس دلسوزی و ترحم نسبت به کودک خود، در او شکل میگیرد. بیشتر از اینکه با شناخت و تفکر به مشکل کودک نگاه کند، جنبه عاطفی قضیه را در نظر میگیرد. از طرفی به دلیل نقایص شناختی،کودکان کمتوان ذهنی معمولا نمیتوانند در دیدگاهگیری شرکت کنند و متقابلا واکنش نشان دهند، بنابراین مادران در درک هیجانات و عواطف آنها با مشکل روبهرو میشوند و بعد عاطفی همدلی مادر بر بعد شناختی آن غلبه میکند.
ناهمسو با یافتههای این پژوهش استرایر(۱۹۸۷) بیان کرد که همدلی واقعی ترکیبی از دو جز همدلی شناختی و همدلی عاطفی میباشد و همدلی شناختی یک پیش شرط لازم برای همدلی عاطفی میباشد. این مسلم است که همدلی شناختی بر همدلی عاطفی تاثیر میگذارد یا اینکه همدلی عاطفی گاهی اوقات ممکن است صرفا نتیجه همدلی شناختی باشد. هافمن (۱۹۸۷) نیز رشد تعامل همدلی عاطفی و همدلی شناختی را مورد بحث قرار داده است.
در تبیین این یافتهها میتوان گفت که توانایی استفاده از همدلی شناختی و همدلی عاطفی به شیوه یکپارچه در بعضی شرایط مهم به نظر میرسد. هر دو توانایی همدلانه در کارکردن با هم، یکدیگر را تکمیل و تخصصهای اجتماعی(جامعهپسند) را تسهیل خواهند کرد. برای مثال همدلی عاطفی میتواند انگیزشهای جامعهپسند را تسهیل کند و همدلی شناختی میتواند بینش جامعهپسند را فراهم کند. همدلی شناختی ممکن است به مدیریت پاسخهای همدلی عاطفی کمک کند و همدلی عاطفی ممکن است استفاده از همدلی شناختی را هدایت و تنظیم کند. همدلی عاطفی میتواند احساساتی مانند کمک کردن به دیگران را برای ما ایجاد کند و همدلی شناختی نوع کمکی را که مناسب هست، روشن میکند. همدلی عاطفی ممکن است باورهای ماکیاولی یا استفادههای خشونتآمیز از همدلی شناختی را محدود کند. ترکیب همدلی عاطفی و همدلی شناختی به نظر میرسد خصوصا هنگام تعامل با اعضای خانواده و دوستان نزدیک مهم باشد. نگرانی همدلانه ممکن است از ترکیب همدلی شناختی و همدلی عاطفی به وجود آید. به طور کلی اگر۱) تغییر ارثی در ارتباط ذهنی بین همدلی شناختی و همدلی عاطفی در طول تکامل انسان وجود داشته باشد۲) تغییر ذهنی منجر به گرایشهای رفتاری و سازگاری فراگیر میشود. پس انتخاب طبیعی بر تغییر در ارتباط بین همدلی شناختی و عاطفی عمل کرده است. منطق تکاملی به طور بالقوه میتواند رابطه بین همدلی شناختی و عاطفی در انسان معاصر را پیشبینی کند.
۵-۱-۲- بحث و تبیین سوال دوم: آیا میزان اضطراب در دانشآموزان کمتوان ذهنی
بر اساس همدلی مادرانشان قابل پیشبینی است؟
برای پاسخگویی به این سوال از روش آماری تحلیل رگرسیون چندگانه استفاده گردید. نتایج حاصل از تحلیل رگرسیون نشان میدهد که همدلی مادران پیشبینی کننده معناداری برای اضطراب در کودکان کمتوان ذهنی میباشد. یافتههای پژوهش حاضر با یافتههای نیکولز و فلدمن (۲۰۰۶)، وارن و همکاران (۲۰۰۳)، بیکر و همکاران (۲۰۰۳)، وودراف-بوردن و همکاران[۲۱۶] (۲۰۰۲)، هادسون و راپ[۲۱۷] (۲۰۰۴)، مرته ساکر و همکاران[۲۱۸] (۲۰۰۴)، وارن و سیمنز[۲۱۹] (۲۰۰۵)، دیگنان و همکاران[۲۲۰] (۲۰۱۰)، مور و همکاران[۲۲۱] (۲۰۰۴) همسو است که بیان میکنند که سطوح بالایی از حساسیت مادران به عنوان یک سپر در برابر نتایج کودکی منفی عمل خواهد کرد، به این صورت که حساسیت مادرانه، علایم و نشانههای اضطراب و افسردگی را در کودکان کمتوان ذهنی کاهش میدهند و در مقابل سطوح پایین حساسیت مادر با افزایش خطر اختلال اضطرابی، همراه است.
وارن و سیمینز (۲۰۰۵) در پژوهش خود نشان دادند که سطوح بالاتر حساسیت مادر در کودکی به کاهش علائم اضطراب و افسردگی در کودکانی که ذاتا و سرشتی آسیبپذیرند کمک میکند. نیکولز و فلدمن (۲۰۰۶) نیز بیان کردند که روابط معکوس بین حساسیت مادر و مشکلات رفتاری در زمال حال و بعد وجود دارد. دیگنان و همکاران (۲۰۱۰) نشان دادند که گرمی و پذیرش مادری کم و خصومت و کنترل بالا با علائم اضطراب در کودکان با کمتوان ذهنی، به ویژه کودکان مبتلا به سندرم ایکس شکننده مرتبط شدهاند، احتمالا به این دلیل که آنها ادراک کودکان از تهدید را، افزایش میدهند و احساسشان از داشتن مهارت و تسلط بر خودشان را، کاهش میدهند.
در تبیین این یافتهها میتوان چنین بیان کرد که مادران کودکان کمتوان ذهنی به دلیل اضطراب ناشی از کمتوانی ذهنی کودکشان حساسیت کمتری در تعامل با کودکانشان نشان میدهند. حساسیت مادر شامل درک دقیق و پاسخگویی به نیازها و رفتارهای کودک میباشد. حساسیت کمتر با مهارتهای فرزندپروری ضعیفتر(کنترل بالا و گرمی پایین مادر) و سطوح پایینتر روابط مادرـکودک و متعاقباً نتایج منفی کودکی از جمله اضطراب و افسردگی همراه شده است (وارن و همکاران، ۲۰۰۳). مادران کودکان کمتوان ذهنی نسبت به مادران کودکان عادی در تعامل با کودکانشان بیشتر رفتارهای دخالتی و فضولانه داشتند و سطوح بالاتری از رفتارهای کنترل کننده در تعامل با فرزندشان نشان دادند که منجر به کاهش استقلال کودکشان میشود. رفتار بیش از حد کنترلکننده مادر به کودک نشان میدهد که دنیا یک مکان خطرناک است و او برای پیشرفت و حرکتهای موفقیتآمیز بدون والدین ناتوان است، در نتیجه کودک احساس ناامنی میکند و اضطراب در او شکل میگیرد (کورپیتا و بارلو[۲۲۲]، ۱۹۹۸). همچنین در طول تعامل با کودکشان گرمی و حالتهای مثبت کمتری نشان میدهند، بیشتر انتقادکننده و فاجعهانگیز کننده هستند، استقلال کمتری به کودکشان میدهند و در تعاملاتشان به نشانههای ارتباطی چهره، صدا و لمس کمتر توجه نشان میدهند؛ یعنی نسبت به رفتارها و علایم و اشارههای کودکشان بی قید هستند و آنها را به حال خود رها میکنند و متقابلا کودکشان را به اینکه به رفتارهای غیرکلامی توجه نشان دهند و از این رفتارها در ارتباطاتشان با دیگران استفاده کنند، متعهد نمیکردند (وودراف و همکاران، ۲۰۰۲). علاوه بر این، مادران ممکن است کودکان را از قرار گرفتن در موقعیتهای جدید و چالشانگیز محدود کنند، بنابراین فرصتهایشان برای یادگیری محدود میشود (هادسون و راپ، ۲۰۰۴). همچنین گرمی پایین مادر به کودک نشان میدهد که او در موقعیتهای چالشانگیز حمایت نخواهد شد. در نهایت ممکن است که مادران کودکان کمتوان ذهنی یک سبک شناختی ترس‌آور را الگو قرار دهند که توسط کودک تقلید خواهد شد (مور و همکاران، ۲۰۰۴).
امرسون (۲۰۰۳) نیز بیان کردند که شرایط اجتماعی-اقتصادی و وضعیت سلامت روان مادر با مشکلات رفتاری کودک مرتبط است. خانوادههای دارای کودک کمتوان ذهنی نسبت به خانوادههای بدون کودک کمتوان ذهنی محرومیتهای اجتماعی قابل توجهی دارند؛ به ویژه برای مادرانی که تنها و بدون تکیهگاه هستند. مشکلات کودک کمتوان ذهنی اثرات روان‌شناختی و اجتماعی بزرگتری را برای خانواده به همراه دارد. محرومیت اجتماعی با نتایج روان‌شناختی ضعیفتر همراه است و باعث ایجاد مشکلات سلامت روان در میان مادران به طورکلی و مادران کودکان کمتوان ذهنی به طور ویژه و شروع مشکلات رفتاری کودک میشود. ارتباط بین مشکلات رفتاری-عاطفی و تنیدگی مادر میتواند توسط شرایط اجتماعی-اقتصادی تعدیل شود (گوردن و همکاران[۲۲۳]، ۲۰۰۰). در واقع محرومیت اجتماعی-اقتصادی منجر به افزایش تنیدگی و پریشانی مادر و آسیب در روابط اجتماعی و همچنین آسیب ارتباطی و حمایت عاطفی از کودکشان، عدم انگیزش برای رشد و پیشرفت کودک، نقص در پرورش کودک و توجه به نقاط مثبت کودک میشود که خود منجر به افزایش مشکلات رفتاری از جمله اضطراب، افسردگی، نقص در تعاملات اجتماعی، عدم مشارکت در کار گروهی، عدم فعالیت در جامعه، عدم احترام به حقوق همنوع و سوءمصرف مواد میشود (هاستینگز، ۲۰۰۳).
۵-۱-۳- بحث و تبیین سوال سوم: آیا میزان رفتارضداجتماعی در دانشآموزان
کم‌توان ذهنی بر اساس همدلی مادران آنها قابل پیشبینی است؟
برای پاسخگویی به سوال سوم پژوهش مبنی بر اینکه سهم همدلی مادران در پیشبینی بعد درخودماندگی در دانشآموزان کمتوان ذهنی چقدر است، از تحلیل رگرسیون چندمتغیره به روش همزمان استفاده گردید.

حتما بخوانید :   جستجوی مقالات فارسی - رابطه بین سرسختی ذهنی، راه های مقابله با استرس و خوش بینی در بازیکنان ...
برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت  fotka.ir  مراجعه نمایید.

You may also like...