رویکردهای نظری به اضطراب

البته تردیدی نیس که همراه با اضطراب یه پروسه زیست شناختی هم هست. اما پرسشی که به میان میاد اینه که در بحث از دلیل شناسی اضطراب، این پروسه بعداز عملکرد های روان شناختی اولیه قرار می گیرد یا اون که تجربه های متفاوت ادما از اضطراب فقطً روشن کننده ساخت زیست شیمیایی و کارکرد مغزی متفاوت اون هاست. به خاطر درک پیچیدگی مغز و پروسه های زیست شیمیایی همراه با اضطراب، اول لازمه بحث مختصری دور و بر مبانی کالبدشناسی عصبی داشته باشیم. می توان مغز رو تقریباً به سه ناحیه تقسیم کرد: ناحیه بسیار پیشرفته پیش مغز[۱]، که مرکز هوش و استدلاله، میان مغز[۲] یا سیستم لیمبیک مخصوصا بادامه[۳] که در پروسه های هیجانی دخالت داره. سومین ناحیه، مغز پسین[۴] است که در تعادل حیاتی نقش داره. این ناحیه شامل هیپوتالاموس و غده هیپوفیزه و این ساختارها هستن که در پاسخای زیست شناختی اضطراب و فشار روانی اهمیت خاصی دارن (پاول و اندایت[۵]، ۱۳۷۸).

اضطراب

نظریه پردازان درصدد مطالعه احتمال وجود یه حلقه ژنتیکی در تجربه اضطراب برآمده ان. اسلاتر و شیلدز[۶] اندازه همگانی مشکل های اضطرابی و در دوقلوهای یه تخمکی رو ۴۱ درصد و دو قلوهای غیرهمسان رو ۴ درصد نقل می کنن. با اینکه این یافته های ممکنه از فرضیه زیست- پزشکی پشتیبانی کنن، اما باید در نظر داشته باشیم که دو قلوهای همسان همون طور که ژن های همانندی به ارث می برند بیشتر در محیط عادی همانندی هم بزرگ می شن. دلایل دیگری در تایید نقش عوامل زیست شناختی ارائه کرده ان. آیزنگ[۷] می گوید فرق های فردی در تجربه اضطراب ممکنه به وجود اومده توسط نظرات ساختار ژنی خاصی باشه که فرد رو مستعد نوسانات هیجانی پایین یا بالا می سازه. آیزنگ این روند رو به صورت تمایل به نشون دادن عکس العمل های خیفیف یا شدید در برابر محرک خاصی که می تونه موجب ناراحتی و پریشونی فرد شه تعریف می کنه. ایشون هم اینجور اعلام می داره که علاوه بر این، بعضی افراد مستعد یادگیری جواب های شرطی نیرومندی هستن و اینجوری نظریه های زیست- پزشکی و رفتاری رو ترکیب می کنه. نظریه سلیگمن[۸] دور و بر آمادگی در دچار شدن به ترس، تلفیقیه از نظریه های زیست شناختی و رفتاری، به نظر اون آدمی، به واسطه فرایندهای تکاملی، از نظر زیستی متسعد دچار شدن به تعدادی ترس های شرطی در برابر محرک های خاصیه. این ترسا در آدم اولین مثل پاسخی طبیعی واکنشی که ضامن باقی موندن نوع به حساب می رفته، تجلی پیدا کردن (پاول و اندایت، ۱۳۷۸).

نوسانات

نظریه های روانکاوی

نظریه فرویدی:

فروید[۹] بین سه نوع متفاوت از اضطراب تفاوت قائل شده: اضطراب عینی یا اضطراب در برابر واقعیت که هر کسی اون رو تجربه می کنه و توانایی عکس العمل به خطر واقعیه اون طور که در همون خارجی رخ می دهد. فروید مشخص می کنه که اینجور اضطرابی هم منطقی و هم متناسب با محرک می باشه. اینجور اضطرابی روش ای سریع و سازگارانهه که فرد هنگام روبرو شدن با خطر به اون متوسل می شه. دو شکل اضطراب که موجب مشکلات روانی می شن اضطراب اخلاقی[۱۰] و اضطراب روان ناراحتی[۱۱] خونده می شن (پاول و اندایت، ۱۳۷۸).

مشکلات

فروید اعلام می داره که اولین تجربه اضطراب در اثر تولد رخ می دهد. نوزاد از رحم که جایی امن واسه اونه جدا می شه و وارد یه موقعیت نو و ناآشنا می شه و یه دفعه در می یابد که نیازای نهاد[۱۲] یا تأخیر ارضا می شه. این اضطراب اولیه س که پس از اون واسه همه تجربه های دیگه الگو می شه به دومین شکل از اشکال سه گانه اضطراب فروید بر می گردیم. اضطراب اخلاقی به ترس از تنبیه به وسیله فراخود[۱۳] اشاره داره و وقتی رخ می دهدکه نهاد، فرد رو مجبور کنه تا رفتاری رو انجام بده یا تمایل انجام اون رفتار رو در اون برانگیزد و رفتار با هنجارهای عادی، موافق نباشه (پاول و اندایت، ۱۳۷۸).

نوزاد

در یه همچین موقعیتی اضطراب به شکل احساس گناه و توضیح در میاد. سومین شکل یعنی اضطراب روان ناراحتی نتیجه تهدید نهاد واسه تسلط برخوده که نتیجه اجتماعی اون هم رفتار بد لذت جویانه یا خشن س. کودک شدیداً به واسطه اینجور رفتارهایی از گذشته تا حال مورد تنبیه قرار گرفته. هم اینکه انتظار تنبیه آتیه که اضطراب ایجاد می کنه خود[۱۴] تلاش می کنه تکانشای نهاد رو با در نظر گرفتن نظارت فراخود، واپس زند ولی وقتی این واپس زنی به طور جزئی موفق باشه اضطراب شناور[۱۵] تجربه می شه (پاول و اندایت، ۱۳۷۸).

نظریه نو فرویدی :

این نظریه ها در دهه های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ و بیشترً نتیجه اختلاف نظر درباره اون چه تاکید افراطی فروید بر اهمیت تکانه های بیولوژیکی تلقی می شد، خصوصاً تکانه جنسی و تهدیدی که اون تکانه ها بر فرد تحمیل می کنه، مطرح شدن. نوفرویدها شخصیت آدمی رو خیلی نتیجه اثرات اجتماعی می دانند. اون ها می گن که اضطراب اولیه نه در شروع تولد بلکه بعدا بروز می کنه، وقتی که کودک فهمید به والدین وابسته. کودک نه فقط واسه ارضای نیازای فیزیولوژیکی اساسی، بلکه واسه حفاظت و پشتیبانی هم به والدین وابسته. اضطراب در نتیجه شکست بالقوه یا واقعی اینجور نیازای ایجاد می شه. بر اثر رفتارای بد کودک، والدین ممکنه احساسات و پشتیبانی خود رو از کودک افسوس کنن. این تهدید، کودک رو بر می انگیزد تا با انتظارات والدین هم صدا[۱۶] شه. با اینحال، نیاز همیشگی کودک به واپس زنی این تکانه ها، شکست و بعد خشونت معطوف به والدین رو بوجود می آورد. آشکارا اگه کودک این خشونت رو بیان داره به رانده و اضطراب اولیه می رسه وگرنه در نتیجه مجبور می شه، با بهره گرفتن از عملکرد های دفاعی به طور کاملً ثابت شده که در اوان زندگی واسه سرکوبی اضطراب اولیه به رقابت گرفته شن. طبق نظریه نوفرویدیها وقتی که دفاع های اولیه که علیه اضطراب استفاده کرده می شن منطقی و مناسب باشن به آسونی در موقعیت های جدیدی مورد تهدید می گیرن. اگه اینجور دفاع هایی ضعیف باشن یا در نتیجه فشار روانی درازمدت ضعیف کردن گردند، اون گاه دفاع های جدیدی شکل می گیرند که اضطراب های جدید رو دامن می زنند و در نتیجه روان نژندی تموم عیار ایجاد می شه (پاول و اندایت، ۱۳۷۸).

نظریه های رفتاری اضطراب

آزمایش های اولیه واتسون[۱۷] و رینر[۱۸] اضطراب رو براساس نظریه رفتاری مورد تحقیق قرار داده. طبق توصیف اون ها، ترس ها می تونن از راه شرطی شدن سنتی فرا[۱۹] گرفته شن و این تبیین رو از آزمایش هایی که در مورد آلبرت کوچولو انجام داده بودن، به دست آوردن (سیف، ۱۳۶۷).

ماوور[۲۰] در این مورد نظریه دو دلیلی رو ارائه داده. در عامل اول، ترسا همونجوریکه گفته شد از راه شرطی سازی سنتی ایجاد می شن و فرد یاد می گیرد که ترس رو به وسیله فرار آموزی کم کنه. کاهش ترس از راه دوری یعنی دومین نوع یادگیری شرطی سازی فعال ایجاد می شه و جواب اجتنابی فرا گرفته می شه. موضوع آموخته می شه و اضطراب کاهش می یابد و تقویت می شه. نظریه سلیگمن هم براساس پیوستار از پیش آمادگی، نبود آمادگی می تونه بر فهم ترس شرطی شده کمک کنه. محرک هایی که ما نسبت به اون ها از نظر فیزیولوژیکی آمادگی داریم، با سرعت بیشتری نسبت به محرک های غیر آماده، شرطی می شه (سیف، ۱۳۶۷).

نظریه یادگیری شناختی  اجتماعی

این دیدگاه از رفتارگرایی تغییر یافت و گسترش اون در نتیجه انتقاد از چیزی بود که انعطاف ناپذیری و عقاید ساده گراینه رفتارگرایی محض خونده می شه. بندورا[۲۱] این نظریه رو درست می دونه که ترس و اضطراب فرا گرفته می شن، ولی واسه یادگیری، چهار عملکرد اجتماعی رو بر شمرد: اول، ترس ممکنه از راه شرطی سازی سنتی دقیقاً به همون روش ای که توصیف شده، فرا گرفته شه. دوم بنا به اعلام بندورا تجربه نیابتی[۲۲] می تونه مهم تلقی شه. این پروسه هم سرمشق گیری[۲۳] خونده شده. سوم، آموزش ظاهری که به یادگیری از راه آموزش اشاره داره، خوندن یا گفتن اینکه چیزایی مشخص تهدید‍ا، دردزا، یا منع شده[۲۴] هستن. چهارم، بندورا به منطق ظاهری[۲۵] که بالقوه در ایجاد اضطراب مهم می باشه هم اشاره داره. شخصی ممکنه برداشت کنه چیزی خطرناکه. این روند ممکنه منطقی یا غیرمنطقی باشه. پس در نظریه های یادگیری شناختی اجتماعی بر اهمیت ترکیب اصول یادگیری همراه با نقش تفکر و دلیل آوردن فردی در ایجاد مشکلات اضطرابی تاکید می شه( پاول و اندایت، ۱۳۷۸).

[۱] -Forebrain

[۲] -Mindbrain

[۳] -Amygdulu

[۴] -Hidbrain

[۵] Paul & Endait

[۶] Sluter & Shildez

 

[۷] -Eysenk

[۸] Seligman

[۹] Frouid

[۱۰] -Moral anxiety

[۱۱] -Neuratic anxiety

[۱۲] -Id

[۱۳] -Superego

[۱۴] -Ego

[۱۵] -Free- floating

[۱۶] -Confrom

[۱۷] -Watson

[۱۸] -Rayner

[۱۹] -Classical conditioning

[۲۰] -Mawrer

[۲۱] -Bondura

[۲۲] -Vicarious exprience

[۲۳] -Modeling

[۲۴] -Taboo

[۲۵] -Symbolic logic