فایل های دانشگاهی

بررسی تطبیقی تناسخ از دیدگاه شیخ اشراق و صدرا و آئین های ودائی و بودائی- قسمت ۷

«بودا از ریاضت کشی دست برداشت و زیر درختی سایه گستر نشست، و در آنجا بی‌حرکت و ثابت قرار گرفت، و بر آن بود تا هنگامی که نوری بر دلش نتابیده، از محل خود برنخیزد. از خود سؤال کرد، منبع و سرچشمه اندوه، رنج و بیماری و پیری و مرگ انسانی چیست؟
ناگهان رؤیایی از توالی مرگ‌ها و تولدهای جریان حیات، پیش چشمش جلوه‌گر شد چنان دید که هر مرگی از رهگذر نوزادان بی‌اثر می‌شود، و در برابر هر گونه آرامش و شادمانی، یک تمنّا و ناخرسندی نو، یک ناکامی و درد و اندوه تازه پدید می‌آید.
بدینسان با اندیشه‌یی متمرکز و صافی و پاک … ذهن خود را به مرگ و نوزادگی موجودات متوجه کردم. در رؤیایی مصفا و ما فوق انسانی و آسمانی دیدم که موجودات عالی و دانیبدرنگ و خوش‌رنگ ،سعادتمند و شوربخت، همه می‌میرند و از نو زنده می‌شوند و karma (کرمه) بر این ماجرا حکومت مطلق دارد. بر طبق این ناموس عمومی جهان، هر عمل نیک و بد در این دنیا، یا تجسم بعدی روح، پاداش و کیفر می‌بیند. رویای این توالی مرگها و تولدها که ظاهراً مسخره آمیز می کند، باعث آن گردید که بودا زندگی انسانی را مورد استهزاء قرار دهد. از این رو که قانون کارما (کرمه) خواهان تناسخ است تا روح از این رو بتواند تاوان بدکردارهای گذشته خود را بپردازد. ولی، اگر آدمی می‌توانست یکسره با عدل و داد زندگی کند، نسبت به همه موجودات همیشه شکیبا و مهربان باشد، اگر می‌توانست اندیشه‌های خود را به امور سرمدی پیوند دهد، به آن چیزها که، می‌آیند و می‌میرند، دل نبندد، آنگاه شاید امکان داشت که از نو متولد شدن رهایی یابد و چشمه شر و تباهی بخشکد. اگر کسی می‌توانست خواهش‌های خود را به خاطر خویش فرو نشاند و در صدد می‌آمد که فقط نیکی کند، آن وقت تفرد که نخستین و بدترین وهم بشر است مغلوب می‌شد و روح نیز سرانجام در بیخودی سرمدی غرق می‌گشت.
در قلبی که از هر نوع خواهش شخصی پاک شده چه آرامشی می‌تواند وجود داشته باشد، به سعادت، نه آن طور که پیروان بت پرستی می‌گویند در این جهان قابل تحصیل است و نه آن طور که ادیان تصور می‌کنند، در آخرت قابل وصول است.
فقط آرامش است که می‌توان آن را بدست آورد، نه تنها آرامش و تسکین دهنده خواهش‌های از میان رفته است، آری، فقط نیروانا قابل تحصیل است. (ویل دورانت، ۱۹۸۰، ص۶۲۲-۶۲۱)
بودا چه می‌گوید؟
بودا پیشوای بودائیان هند است و بودا به روح و بهشت و دوزخ معتقد نبود ولی پیروانش نوعی روح پرستی برای خود درست کردند که با معتقدات بودایی هم سنگ نیست. بودائیان به روح عقیده نداشتند و تناسخ را قبول داشتند.
بودائیان می‌گویند:
بودا پس از بارها تجدید حیات و حلول در اجسام حیوانات و انسانی و اشیاء دیگر در دوره اخیر به شکل بودا در آمد و این آخرین بار حلول او بود زیرا بر اثر کشتن نیل بهشتی (هوا و هوس‌های درونی) به نیروانا داخل شده و همه چیز برای او پایان یافت. چنان که خود بودا هم چنین می‌گوید:
«در آن وقتی که به صورت خرگوشی کوچک به دنیا آمده بودم به راهب گدایی برخوردم و خواستم انفاقی به او کنم، چیزی نداشتم لذا خود را بریان کرده و در اختیار راهب گذاشتم». (همان)
دکتر محمد خزائلی در کتاب اعلام قرآن صفحه ۶۵۸ می‌نویسد:
بودا که نام اصلی‌اش «سیدهارتا» بود و «ساکیا» لقب داشت در قرن هفتم پیش از میلاد ظهور کرده او به مبدأ و مرجع واحدی به نام «نیروانا» قائل شد در نظر وی همه موجودات در حال تحول و تبدل دائمی هستند و انسان‌ها هم دچار ولادت‌های متعاقب می‌باشند آدمی جهت خلاصی از ولادت‌ها باید در «نیروانا» فانی شود.
نویسنده نامی اسلامی فرید و جدی نیز می‌انگارد:
تناسخ مذهب کسانی است که معتقدند روح پس از جدایی از بدن به بدن حیوان یا انسان دیگری می‌رود تا خود را تکمیل نموده شایسته زندگی در میان ارواح عالی در عالم قدس گردد. (وجدی، ۱۹۷۱م، ص۱۷۲، ج۱۰)
استدلال آیین بودا بر تناسخ
بودا معتقدند که:
نفوس ازلی و ابدی‌اند، امّا بنا به طبیعت خود همواره ملازم بدن هستند. بنابراین، باید فرایند تناسخ در کار باشد تا هم جاودانگی نفس حفظ شود و هم نفس از بدن جدایی نگیرد.
استدلال بودایی به این ترتیب است:
همه احوال، معلَّل به عللی مقدم بر خود هستند؛ برخی احوال نفسانی وجود دارد که علت آنها جسمی نیست؛ بنابراین اولین حالت فاقد علت جسمانی می‌بایست علتی غیر جسمانی داشته باشد؛ این علت نمی‌تواند خدا باشد. زیرا در نظام بودایی خدا وجود ندارد. بنابراین، باید یک حالت آگاهی تجربی پیش از تولد وجود داشته باشد و تولدهای پیشین باید نامتناهی باشد. (دایره المعارف فلسفه ذیل Reincarnation)
استدلال‌های دیگری در اثبات تناسخ، به ویژه از نظر مدرن و جدا از زمینه‌های اصلی پیدایش این نظریه، در غرب مطرح شده است. نخست این که این نظریه (تناسخ) امکان تحقق کامل استعدادها و شکوفایی کامل فرد را فراهم می‌کند. اگر انسان بارها فرصت داشته باشد تا به دنیا بیاید، می‌تواند ظرفیت‌های مختلف خود را به کمال برساند. این فرض با این اشکال اساسی رو به روست که صرف وجود چنین فایده‌ای، قوت استدلالی نظریه را تأمین نمی‌کند. علاوه بر این، با یک نقد بنیادین که به مسأله هویت فردی مربوط می‌شود رو به روست. چند دلیل دیگر که می‌توان همانند “نینیان اسمارت” آنها را دلایل تجربی در اثبات تناسخ نامید، به این ترتیب‌اند:
الف: استعدادهای غریزی نوزادان نشان می‌دهد که آنان در زمان و مکان دیگری و بنابراین در بدن دیگری اموری را آموخته‌اند. وجود کودکان نابغه- شاهد دیگری برای این سخن است.
ب: انسان‌هایی با مراتب بالای معنوی- همچون جوکیان هند- وجود دارند که زندگی گذشته خود را به خاطر می‌آورند.
ج: روح که امری بسیط و تقسیم ناپذیر است نمی‌تواند از والدین که دو تن‌اند پدید آمده باشد پس باید از جای دیگری وارد بدن نوزاد شده باشد.
د: صحنه‌های تکراری نما، تجربه‌ای که در روان شناسی «dejavu» خوانده می‌شود، به ادعای معتقدان به تناسخ یاد آور زندگی‌های پیشین انسان است. این که بعضی از مکان‌ها و مناظر برای کسی آشنا به نظر می‌رسد بی‌آنکه پیش از این آنها را دیده باشد، حاکی از آن است که او در یک زندگی سابقه در آن مکانها بوده و تجربه‌ای از آن مناظر داشته است.
امّا در برابر هر یک از این دلایل، دلایل نقضی وجود دارد: در مورد «الف» بعضی می‌گویند علم زیست شناسی می‌تواند تبیین‌های دیگری از وجود غریزه و نبوغ در کودکان عرضه کند که نیازی به فرض تناسخ نباشد. در مورد «ب»، اگر به خاطر آوردن گذشته مشروط به رسیدن به مراتب والای معنوی باشد نمی‌توان از معیار تجربی برای رسیدن به این مراتب سخن گفت تا به خاطر آوردن گذشته برای همه انسانها قابل حصول باشد، در صورتی که امکان تجربه یک موقعیت برای همه انسانها شرط لازم «تجربی» قلمداد کردن آن است. هم چنین دعاوی بعضی افراد مبنی بر یاد آوری زندگی سابق خود از وضوح و تمایز لازم برای قطعی و یقینی شمردن آنها بر خوردار نیست. این امر، یعنی مخدوش بودن شرایط تحقیق پذیری فرض تناسخ، وقتی با ادله محکم‌تری در رد آن همراه می‌شود، اعتبار فرض را به حداقل می‌رساند. به علاوه، تبیین‌های روان شناختی هم می‌تواند به توضیح پدیده صحنه‌های تکراری نما کمک کند.
در مورد «ج» پاسخ بسیار ساده این است که روح بسیط را خدا می‌آفریند و در بدن انسان‌ جای می‌دهد، پاسخ دیگر آن است که اصولاً چنین تصوری مبتنی بر مسلّم فرض کردن تقسیم بندی روح- جسم است که خود نیاز به دلیل دارد. درباره مورد «د» چند اشکال وجود دارد؛ نخست آن که معیار تحقق‌پذیری در این جا هم امکان تجربه تکرار صحنه‌ها را نفی می‌کند.
مشکل مهم‌تر این پرسش است که چرا بیشتر مردم چیزی از این گذشته ادعایی به یاد ندارد. این پرسش را متکلمان اسلامی هم اشاعره و هم معتزله و شیعه نیز مطرح کرده‌اند. پاسخ سنتی به این پرسش که می‌گوید علت فراموشی واقعه هولناک مرگ بدن سابق است، از دیر باز مخدوش اعلام شده است. از جمله قاضی عبدالجبار در المغنی با ذکر این پاسخ متذکر می‌شود که طول مدت یا وقفه در کار عقل که ضمن انتقال روح به بدن بعدی پیش می‌آید نمی‌تواند عذری برای فراموشی باشد، زیرا این امور یاد آوری حوادث مهم زندگی هیچ تأثیری ندارد.
(قاضی عبدالجبار، ج۱۳، ص۴۱۱-۴۱۲)
نقد دیگری که می‌توان مطرح کرد این است که اصولاً چند دلیلی برای هولناک تلقی کردن مرگ وجود دارد تا بر اساس آن از فراموشی بر اثر مواجهه با مرگ سخن بگوییم.
امّا در برابر نقد نخست- یعنی این مسأله که چرا بیشتر مردم چیزی از این زندگی گذشته به یاد ندارند، می‌توان پاسخ فخر رازی را آورد که می‌گوید این فرض ممکن است که یاد آوری احوال هر بدنی متوقف بر تعلق به همان بدن باشد. اشکال فخر رازی وارد به نظر می‌رسد، امّا مسأله مهم‌تری را پیش می‌آورد که همان اشکال بنیادین مذکور درباره هویت فردی است. اگر روح در بدن الف فقط بدن الف را می‌شناسد و فقط خاطرات این بدن را ضبط کرده است، چه ملاکی برای اثبات حضور روح در بدن‌های ب، ج، دو … داریم؟
طبق تحلیل جان هیک برای که بتوانیم از یک هویت واحد در جریان زندگی سخن بگوئیم سه ملاک در دست داریم. ملاک نخست، خاطره است. بی‌شک، ذهنیت یک فرد در دو سالگی با ذهنیت او درسی سالگی متفاوت است، امّا رشته اتصالی هست که دو سالگی فرد را به سی سالگی او پیوند می‌دهد و موجب می‌شود این دو ذهنیت متفاوت را در دو مرحله از حیات یک فرد بشماریم. این رشته اتصال، خاطراتی است که فرد سی ساله، هر چند به صورت ضعیف از دو سالگی خود دارد. امّا در مورد وحدت ادعایی میان روح فردی در قرن بیستم با روح فردی در دو هزار سال پیش از میلاد، این خاطره وجود ندارد و یکی از ملاک‌های وحدت نقض می‌شود.
ملاک دیگر، استمرار جسمانی است. میان جسم فرد در دو سالگی با جسم او در سی سالگی تفاوت زیادی هست، امّا در نهایت امری وجود دارد که موجب می‌شود جسم فرد سی ساله را تداوم همان جسم دو سالگی بدانیم، برای مثال نوعی ارگانیسم که همواره در حال دگرگونی است و مجموعه اتم‌هایش دائماً تغییر می‌کند، امّا همواره یک ارگانیسم واحد باقی می‌ماند.
دو فرضیه و فرایند تناسخ، این ملاک نقض می‌شود؛ فرد ممکن است در جنسیت‌های متفاوت و گاه در نژادهای متفاوت یا حتی در انواع متفاوت حیات، تناسخ بیابد.
آخرین ملاک، استمرار روان شناختی آن دسته از حالات ذهنی است که شخصیت فرد را می‌سازد. بنابراین، اگر ب تناسخ الف باشد، باید همان ویژگی‌های شخصی الف- برای مثال، مغرور و تند مزاج بودن- را داشته باشند. امّا وجود شباهت در خلقیات نمی‌تواند معیاری قطعی برای پذیرفتن تناسخ به دست دهد، چرا که شباهت‌های شخصیتی میان همه انسانها وجود دارد. ادعای این همانی بر اساس صرف این شباهت‌ها مستلزم آن است که همه افرادی را که در زمان‌های مختلف زندگی می‌کنند و الگوهای شخصیتی مشابهی دارند، یک شخص واحد تلقی کنیم. به این ترتیب، با فقدان ملاک عینی برای ارتباط دادن بدنهای روح واحد، فرض تناسخ از هر گونه پشتوانه تجربی محروم می‌ماند. (جان هیک، ۱۳۷۶، ص ۳۲۰-۳۲۶ ) و نیز (پترسون و دیگران، ۱۳۷۶، ص۳۵۵)

 

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت tinoz.ir مراجعه کنید.

 

۱-۲-۳-۴-نیروانا چیست:

 

نیروانا هدف ممتاز آیین بودا و مرحله پایانی سلوک آیین بودا در راه رسیدن به اشراق کامل و آگاهی و آرامش مطلق است. نیروانا حالتی است که در آن آدمی از جهل رنج، شقاوت، خشم و خواهش و تمنا و وابستگی‌ها کاملاً تهی شده و به فرزانگی کامل دست یافته است.
نیروانا آخرین مرحله‌ی طریقت بودا و مقصد سلوک بودایی است. نیروانا یعنی آزادی از سلسله علل رنج‌ها و پیدایش‌ها و فرو نشاندن مطلق عطش تمایلات. نیروانا یعنی زوال مطلق جهل و روشنی مطلق روح، و کمال ایده آلی است که بر اثر انجام سلوک و طریق هشت گانه بودا تحقق می‌پذیرد.
جان بودا در لحظه‌ای توصیف ناپذیر روشن می‌شود و این روشنی چنان است که مرزهای هستی را در جان نابود می‌کند چنانکه جهان و کائنات در یک آن یکی می‌شوند و ظلمت و جهل که بر خزانه عالم نقش بسته شکسته شده پرده از مخزن اسرار بر می‌افتد آنگاه از بودا چیزی نمی‌ماند جز دانستگی، فرزانگی، آگاهی، آزادی و نابودی مطلق تشنگی و نادانی و رهایی از چرخه باز پیدایی، یگانگی مطلق با هستی، برگذشتن از همه ناپایداری‌ها و رسیدن به رهایی و آرامش ابدی در این جهان و در این زندگی. (ویل دورانت، ۱۳۵۸، صص۶۳۱-۶۳۰)
این سخن را به بودا پس از رسیدن به نیروانا نسبت می‌دهند که:
«… روح من از جهل و خطا و آز و میل، نجات یافت و در این موجود نجات یافته معرفت با راه نجات پیدا شد، لزوم زندگی دوباره از بین رفت، حالت قدسی در رسید وظیفه به انجام آمد و من دانستم دیگر به این جهان باز نمی‌گردم»
بودا می‌گفته است:
این است ای رهروان حقیقت شریف فرو نشاندن رنج یعنی خاموشی میل و عطش بواسطه نابودی کامل تمایلات، و این خاموشی‌ای رهروان.
در سانسکریت به طور کلی معنی این کلمه “خاموش شده” است مثل چراغ یا آتش خاموش شده در نوشته‌های مقدس بودائی لفظ نیروانا در این معانی به کار رفته است:
۱-یک حالت سعادت بخش در حیات این جهان که از راه نابودی کامل امیال خود پرستانه حاصل می‌گردد.
۲-نجات فرد از نوزادگی
۳-افناء خود آگاهی انفرادی
۴-اتصال فرد به خدا یا بهشت سعادت پس از مرگ
در تعالیم بودا لفظ نیروانا ظاهراً به معنای اطفاء همه امیال انفرادی و نیز پاداش یک چنین ا زخود گذشتگی، که رهایی از تولد دوباره باشد به کار رفته است. و امّا در ادبیات بودائی این اصطلاح غالباً در مفاهیم دنیوی بکار رفته، زیرا مکرّر از “ارهات” « Arhat یا قدس» چنین تعریف شده که اگر این هفت جزء نیروانا را بدست آرد در این جهان به نیروانا قائل می‌گردد.
خویشتنداری، تحرّی حقیقت، قدرت، آرامش، نشاط، تمرکز فکر و علوّ طبع.
اینها محتویات نیروانا است ولی مشکل علت موجبه آن تواند شد:
علت موجبه و سرچشمه نیروانا همان خاموش کردن شهوات نفسانی است، و در متون اولیه ادب بودائی به معنی آرامشی است که در دو رنج همراه ندارد و پاداش افناء اخلاقی نقس به کار می‌رود.
بودا می‌گوید: “حال این است، آن حقیقت عالی درباره زوال الم. به راستی این فنایی است که هیچ گونه شهوت از خود بر جای نمی‌گذارد، این حقیقت عالی عبارت است از ترک آسودگی و رهایی و نپروردن همین عطش، آرزو است”.
در مجموعه تعالیم بودا پاداش عالی‌ترین مقام پارسایی این است که هرگز دوباره پا به عرصه هستی نگذارند. همان طور که در مکتب الهیات بودا، خدا محلی از اعراب ندارد، در مکتب معرفت الروح او نیز از روح خبری نیست، هر گونه اعتقاد به روح را رد می‌کند، و حتی به وجود روح در انسانها معتقد نیست. آنچه ما می‌دانیم، همه از حواس و تأثرات خود ماست، بنابراین، تا آنجا که در حیطه دید بشر است، می‌بینیم ماده نیروست و عناصر همه نوعی از حرکتند. زندگی عبارت است از، تغییر و جریان طبیعی‌کون و فساد، روح افسانه‌ای بیش نیست که برای راحت مغزهای ناتوان خود ندانسته آن را در پشت یک سلسله از حالات خود آگاه قرار داده‌ایم.
این پیوستگی و وحدت برترین ادراک این ذهن که تأثیرات و مدرکات را به صورت اندیشه در می‌آورد، چیزی جز شبح نیست. هر چه وجود دارد همان تأثرات و مدرکات است، که خود به خود به شکل تذکرات و مفاهیم در می‌آیند.
حتی ذات گرانبها، وجودی مشخص و متمایز از این سلسله حالات ذهنی نیست، بلکه صرفاً عبارت است از استمرار این حالت و تذکار حالات سابق به وسیله حالت لاحق و همراه با عادات اخلاقی و ذهنی و خویها و تمایلات عضوی. این جان سیال که چیزی جز حالات ذهنی نیست، این نفس و یا این ذات که فقط خاصه یا میلی است ساخته دست وراثت و تجربه گذار، به هر شکل و مفهومی که مفید معنی استمرار وجود خود باشد، جاودانی نخواهد بود. شخصیت پاکان نیز از جمله خود بودا به هیچ وجه پس از مرگ زنده نخواهد بود.
(ویل دورانت، ۱۳۵۸، صص۶۳۲-۶۳۱)
ویل دورانت از بودا سؤال می‌کند؟
اگر مدار جهان بر این قرار بگردد، نوزادگی چگونه تحقق می‌پذیرد؟
اگر روح وجود ندارد چطور در وجودهای دیگر حلول می‌کند تا به کیفر گناهان این تجسم برسد؟
ضعیف‌ترین موضوع فلسفه بودا همین است، او هرگز متوجه تضاد موجود بین روان شناسی عقلی خود و قبول کورکورانه تناسخ نیست.
عقیده تناسخ چندان در هند عمومیت دارد که هر هندو آن را یک قضیه بدیهی می‌انگارد و هیچ در بند اثباتش نیست.
بودا نیز این اندیشه را، که از لوازم اوضاع و احوال محیط زندگی خود بود، پذیرفت. و این اندیشه تنها چیزی است که هرگز نسبت بدان شک و تردید به خود راه نمی‌داد.
چرخش نوزادگی wheel of rebirth و قانون کرمه karma را مسلم فرض می‌کرد. یگانه اندیشه او این بود که چطور می‌تواند از این چرخش رهایی یافت و چگونه در این جهان می‌توان به نیروانا رسید و در آن جهان نائل گشت. (ویل دورانت، ۱۳۵۸، صص۶۳۱-۶۳۰)
“در آئین بودایی، وجود نفس به مثابه جوهری مستقل مورد انکار قرار گرفته، حقیقت نفس نسبی است. نفس نیز مانند جسد به عناصر تحلیل می‌رود، و این عناصر در جسدهای دیگر عود می‌کنند”.
(الفاخوری، ۱۳۶۷، ص۶۰)

 

۱-۲-۴-یونان باستان

 

سپیده دم اندیشه یونانی:
برتراند راسل: «در تاریخ هیچ چیز دهشت انگیزتر ویا توجیهش دشوارتر ،از ظهور ناگهانی تمدن در غرب یونان نیست»
مورخان تاریخ فلسفه، معتقدند که فلسفه یونانی با طالس آغاز شد، و در مدت دو قرن به چنان قله‌ای رسید که دیگر از آن فراتر نتوانست شده ولی دانش جدید، پدید آمدن ناگهانی را نفی می‌کند و معتقد است که، تکامل و تطور، قانون کلی موجودات زنده است، و فکر نیز چون حیوان و نبات موجود زنده‌ای است که نمو می‌کند و تطور می‌یابد. و آنچه به نظر ما خلق الساعه می‌آید، جهشی است که پس از یک سیر تدریجی، تحت تأثیر عوامل گوناگون تاریخی و جغرافیایی و اقتصادی و اجتماعی و غیر آن، حاصل شده و این جهش سرآغاز مرحله تازه‌ای است آنچه را که تمدن یونان می‌نامیم، چیزی جز حاصل تمدنهای کهن کرتی و مینایی و آخایی و دوریایی نیست، که یکی پس از دیگری بر بلاد یونان سیطره داشته است.
عکس مرتبط با اقتصاد
از جمله مکاتب موجود در یونان عبارتند از:
۱-مکتب یونانی ۲-مکتب فیثاغوری ۳-مکتب الئایی
مکتب یونانی
ارسطو اصحاب این مکتب را طبیعیان خوانده است. زیرا ایشان به تفسیر پدیده‌ها و ارجاع آنها، و در عین اختلاف، به یک مبدأ واحد در همان محیطی که می‌زیستند پرداختند و همه فلسفه را در این محدوده مورد بحث قرار دادند.
(الفاخوری، ۱۳۶۷، ص۲۹-۲۷)
مکتب فیثاغورث
از فیثاغورث جز آنچه به وسیله اساطیر متعدد و متضاد از زمان های بسیار کهن به دست ما رسیده است، چیزی نمی‌دانیم. آنچه می‌دانیم این است که آئینی به نام، آئین فیثاغورثی بوده، که در روزگار قبل از ارسطو، آخرین شکل خود را یافته، و در این جمله خلاصه شده که «عدد اصل همه کائنات است».

 

You may also like...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *